امروز تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده از سرمربی های شاغل درلیگ برتر مطالب جالب و البته خنده داری رو بزارم . ربطی به چلسی نداره ولی خوندنش خالی از لطف نیست
فیل بزرگ
از مهربانی های فیل بزرگ تا مشت مسترهاید
(ميگويند او متخصص كار كردن با تيمهاي ملي و باشگاههاي غير اروپايي است. ميگويند زماني كه در برزيل و در باشگاههاي پالميراس و گرميو مربيگري ميكرده استعدادهاي نهفته بسياري را كشف كرده و قهرمانيهاي فراواني براي اين دو باشگاه برزيلي به ارمغان آورده است. ميگويند در بسياري از باشگاههاي بزرگ برزيل ردپايي از او به چشم ميخورد. ردپايي كه متعلق به «فيل بزرگ» يا همان Big phil است. لوئيس فيليپه اسكولاري با آن سبيلهاي معروفش را همه ما ميشناسيم. مردي كه هميشه سعي ميكند لبخند بزند و به بازيكنانش آزادي رفتار بدهد، ناگهان به موجود عجيبي تبديل ميشود كه با مشت، بادمجان بزرگي روي صورت بازيكن تيم حريف به يادگار ميگذارد و مدام در حال تبديل شدن از «دكتر جكيل» به «مسترهايد» است! اسكولاري دوران مربيگرياش را در سال 1982 با تيم آلاگوانو برزيل شروع كرد و جالب اينكه در همان يك سالي كه در اين باشگاه بود، يك جام قهرماني براي اين تيم آورد. باشگاههاي گرميو، يوونتوت، پالميراس، كروزيرو برزيل، القادسيه كويت، الاهلي و الشباب عربستان، جوبيلو ايواتاي ژاپن و تيمهاي ملي كويت، برزيل و پرتغال هم جاهايي بودند كه فيل بزرگ در آنها كار كرد و در يكسال اخير هم كه اول به چلسي رفت و بعد كه همه فهميدند او و رومن آبراموويچ با هم تفاهم ندارند، طلاق توافقي گرفتند تا اسكولاري راهي ازبكستان و باشگاه بنيادكار شود. خب خيلي طبيعي است در زندگي آدمي چون او كه 17 جام رنگارنگ (از جام امير كويت در سال 1989 تا جام جهاني 2002) به چشم ميآيد، جملات و رفتارهاي به ياد ماندني فراواني هم به يادگار مانده باشد. پس اگر حوصلهاش را داريد و ميخواهيد از رفتارهاي فيل بزرگ شگفتزده شويد، چند دقيقهاي كارهايتان را رها كنيد و اين نوشته را به دقت بخوانيد. فقط خدا خدا كنيد كه دكتر جكيل منتظرتان باشد نه مسترهايد!
با پله هم بله؟
معلوم نيست چرا تمام بازيكنان و مربيان بزرگ جهان با پله، اسطوره برزيليها، مشكل دارند. وقتي برزيل اسكولاري توانست قهرمان جامجهاني 2002 شود، اسكولاري با خونسردي درباره آقاي اسطوره اينچنين گفت:«من فكر ميكنم پله هيچي درباره فوتبال نميدونه. اون هيچوقت مربيگري نكرده و آناليزهاش هميشه غلط از آب در ميان. اگه شما ميخواين توي يك جام قهرمان بشين، درست بر عكس پيشنهادات پله عمل كنين، قول ميدم قهرمان ميشين.»!
خودت را تحويل بگير
فيل بزرگ هميشه هم اينقدر شكسته نفسي نميكند و ظاهرا هم از همان بچگي ميدانسته آدم مهمي خواهد شد. ميگوييد نه؟ از ستارهها بپرسيد: «من بدجوري به طالعبيني و علم نجوم معتقدم. از همون وقتي كه بچه بودم، ستارهها بهم ميگفتن من يك برنده مادرزادم.»
بيل را بكش!
از قرار معلوم سرنوشت با فيل بزرگ جوري رفتار كرده كه زندگياش شبيه قهرمانهاي فيلم «بيل را بكش» كوئنتين تارانتينو شده. حالا اين بابا چطور سر از حرفه مربيگري درآورده، خدا ميداند. خودش كه ميگويد: «مربيگري يك جنگ است. من بايد بكشم و كشته نشم. همين»!
يك سر و دو گوش
يك مربي بزرگ خودش را چگونه توصيف ميكند؟ شما اگر به جاي اسكولاري بوديد، وقتي خبرنگاري درباره خودتان از خودتان سوال ميكرد چه جوابي به او ميداديد؟ اسكولاري كه اين پاسخ را از آستين كتش درآورد: «من؟ منم يكيام شبيه بقيه. دو تا پا دارم، دو تا دست و يك سر»!
در كمال آرامش
اسكولاري از آن آدمهاي جوشي و تند مزاج است كه در طول يك مسابقه، همهاش در كنار خط طولي زمين بالا و پايين ميپرد. يك بار كه از او خواستند خودش را كنترل كند، بادي به غبغبش انداخت و گفت: «خيلي سخته كه آرامش خودم رو در تمام زمان بازي حفظ كنم... ولي خب دلم ميخواد قول بدم كه در شروع بازي آروم باشم.»!
احمق منم پسر خوب!
شايد صداقت كه ميگويند هميشه داشتنش خوبتر از نداشتنش است، براي مربي بزرگي مثل اسكولاري خوب نباشد. يكبار خبرنگاري به پاسخ اسكولاري درباره موضوعي استناد كرد و با سوالش او و تيمش را به چالش كشيد. فيل بزرگ از كوره در رفت و گفت:«مشكل من اينه كه من احمقم! من راستش را ميگم در حاليكه بقيه مربيها دروغ ميگن.»!
دم در وايستا كارت دارم!
سال 2000 بود و برزيل در يك ديدار رسمي به مشكل خورده بود. اسكولاري ناگهان از كوره در رفت و به تصميم داور اعتراض كرد. داور از او خواست تا نيمكت را ترك كند و به روي سكو برود. فيل بزرگ با داد و فرياد رو به داور گفت:«بيرون استاديوم ميبينمت رفيق.»!
مشت خودم رو عشقه!
آدمي كه پينوشه را دوست دارد، لابد بايد روشهاي خودش را براي مقابله با آدمهاي مزاحم، خبرنگارهاي سمج و دروغپردازان داشته باشد. او در پاسخ به منتقدين سرسختش ميگويد:«اگه يكي توي زندگي خصوصي من فضولي كنه، با يه مشت محكم جوابش رو ميدم. من از شكايت و شكايتكشي خوشم نميآد. دلم ميخواد كارها رو با روش خودم روبهراه كنم. روشن شد؟»...
پينوشه آدم خوبيه؟!
فكر ميكنيد نظر اسكولاري درباره يك ديكتاتور بيرحم و نامحترم مثل ژنرال پينوشه، رييس حكومت ديكتاتوري شيلي كه سالوادور آلنده را با بيرحمي از پيش رويش برداشت چيست؟ او ميگويد:«اون آدم بيرحمي بود. خيليها رو در كشورش شكنجه كرد و عذاب داد ولي عوضش توي شيلي آدم بيسواد اصلا وجود نداره.»!
فيگو مسيح نبود
در جامجهاني 2006 و بعد از بازي جنجالي پرتغال و هلند كه با گندكاري داور روسي به يكي از پركارتترين بازيهاي ادوار جامجهاني تبديل شد، اسكولاري درباره برخورد شديد لوئيس فيگو با مارك فان بومل كه فيگو را زده بود گفت:«مسيح گفت هر وقت كسي به شما سيلي زد، صورتتون رو برگردونيد تا يك سيلي هم به اونطرف صورتتون بزنه. متاسفانه لوئيس فيگو مسيح نيست.»! (در آن بازي بعد از برخورد فانبومل با فيگو، بازيكن سرشناس پرتغالي هم با سر به صورت فانبومل هلندي زد و از خجالت او در آمد. البته شايد تجربه برخورد كف كفشهاي حسين كعبي با گونه فيگو، برايش تجربه خوبي شده بود كه ديگر بچه مثبت بازي در نياورد!.)
از دست شماها چه كار كنم؟
حتي فيل بزرگ هم با آن همه تجربه و حضور در كشورهاي مختلف (حداقل هفت كشور)، هنوز با معضلي به نام خبرنگارها و رسانهها كنار نيامده است. جايي از او پرسيدند: «شما با توجه به داشتن زبان متفاوت با بازيكنان تيمتان چطور ميخواهيد با آنها ارتباط برقرار كنيد»؟. مرد سبيلو گفت: «اينكه چه جوري با اعضاي تيمم حرف بزنم اصلا مشكلي برام محسوب نميشه. مشكل من شماها هستيد. مشكل اصلي من ارتباط برقرار كردن با رسانههاست»!
هوك چپ را مواظب باش...
در بازيهاي مقدماتي جام ملتهاي اروپاي 2008، در پايان بازي تيمهاي پرتغال و صربستان، وقتي داور سوت پايان بازي را كشيد،اسكولاري به زمين دويد،خودش را به نزديكي ايويكا دراگوتونوويچ، بازيكن صربها رساند و با يك هوك چپ قوي صورت آن بيچاره را كبود كرد. اين جواب «مستر هايد» بعد از آن ضربه هولناك بود:«اون پسره ميخواست ريكاردو كوارسما رو بزنه. منم رفتم از بازيكنم دفاع كردم. حرفيه؟»!
هری ردنپ
هنري جيمز 62ساله آدم ويژهاي است. كارهايش هميشه عجيبوغريباند. صحبتهايش شيرين است و كلا آدمي است كه خيليها دوستش دارند و درست مثل تمام آدمهاي محبوب ديگر، دشمنان قسم خورده زيادي هم دارد.هري ردنپ را ميشناسيد؟ اسمش هنري جيمز است ولي همه هري صدايش ميكنند. در دوران بازيگري براي تيمهاي وستهام،بورنماوث، برنفورد و سياتلساندرز بازي كرده و روي نيمكت تيمهاي بورنماوث، وستهام، پورتسماوث (در دو مقطع) و ساوتهمپتون هم نشسته است. حالا هم كه سرمربي تاتنهام است و فصل قبل توانسته آنها را از خطر سقوط از ليگبرتر جزيره نجات دهد. اين آقا با سابقه 18سال بازي و 26 سال مربيگري در انگليس، تنها توانسته يك جام بدست بياورد. يعني حاصل 44 سال تلاش ردنپ در جزيره، تنها قهرماني با پورتسماوث در جامحذفي انگليس يا همان FA CUP بوده كه تاريخيترين رقابت فوتبال در جهان به حساب ميآيد و ردنپ بهعنوان مربي پورتسماوث،اين جام را در سال 2008 بوسيده است. پدر جيمي و دايي فرانك لمپارد كه سابقه مربيگري خواهرزادهاش را در تيم وستهام يونايتد هم دارد، سرگذشت پرپيچوخمي داشته كه ماجراهاي اتهامات وارده بر او مبني بر حضور در باند فساد و تباني در فوتبال انگليس در سال 2006، يكي از مهمترين آن ماجراهاست.
زورتان به من نميرسد!
داستان اول- يكي از برنامههاي مشهور تلويزيون BBC در سال 2006، در روز 19 سپتامبر اين سال تصاويري از ردنپ پخش كرد كه نشان ميداد او در حال انجام مذاكره غيرقانوني با «اندي تاد» بازيكن آن زمان بلكبرن بوده و با مشاركت يك دلال مشهور به نام «پيتر هريسون» ميخواسته بازيكن بلكبرن را به صورت غيرقانوني راضي كند تا به پورتسماوث بپيوندد. آن فيلم نشان ميداد كه ردنپ در طول مكالمه با اندي تاد، او را با عنوان ناشايت «بدجنس كلهخر» صدا زده و از او خواسته بود به تيم پورتسماوث بيايد. اما خود ردنپ به BBC گفته بود كه او هرگز قصد كاري غيرقانوني را نداشته و به نوعي جريان را رفع و رجوع كرد. داستان دوم- در ماه ژوئن 2007، گزارشي درباره تباني و تقلب در مسابقات اسبدواني مشهور بريتانيا منتشر شد كه در آن، صاحب اسبي به نام «دابل فانتزي» متهم به فساد و ايجاد شبهه در مسابقات شده بود. صاحب آن اسب، كسي جز هري ردنپ نبود! ولي ردنپ بلافاصله به كميته حقيقتياب مسابقهها اعلام كرد كه او فقط مالك اسب است و هيچ دخالتي در انتخاب سواركار، تباني و ماجراهاي اينچنيني نداشته و هرگز به دنبال بردن جام و جايزه توسط اسبش نبوده است. داستان سوم- در روز 28 نوامبر سال 2007، بخش خبري آنلاين شبكه BBC فاش كرد كه هري ردنپ ،پيتر استوري (مديرعامل باشگاه پورتسماوث»،ميلاون مانداريچ (رييس سابق همان باشگاه)، ويلي مككي (يكي از مديران مشهور برنامه بازيكنان) و آمدي فايه (بازيكن) براي انجام پارهاي تحقيقات و به دليل وجود اتهاماتي دال بر دخالتشان در پروژههاي فساد در فوتبال انگليس، توسط پليس لندن بازداشت شدهاند.پس از اين ماجرا، هيچ مدركي درباره دست داشتن ردنپ در اين امور بدست نيامد و پيرمرد هم كه حسابي از كار پليس شاكي شده بود در 16 آوريل 2008 همه جا اعلام كرد كه پليس لندن را به دليل بازداشت غيرقانونياش به دادگاه ميكشاند و اعاده حيثيت ميكند. او معتقد بود بعد از اينكه پيشنهاد اتحاديه فوتبال انگليس براي بهعهده گرفتن مربيگري تيمملي اين كشور را (كه پس از اخراج استيومك لارن بدون مربي مانده بود) رد كرده،آنها برايش پاپوش دوختهاند تا ضايعش كنند. در روز 23 مي 2008 هم دادگاه عالي لندن اعلام كرد يورش پليس لندن به خانه هري ردنپ غيرقانوني و «كاملا غيرقابل قبول» بوده است. دادگاه از پليس لندن خواست ضمن پذيرش محكوميت و عذرخواهي از ردنپ ، مبلغ هزارپوند جريمه هم بپردازد تا ديگر به مربي با آبرويي همچون او اتهام بيمورد وارد نكند. «دايي هري» باز هم تبرئه شد تا مثل هميشه از او بهعنوان پدرخواندهاي در سايه كه از چنگ قانون ميگريزد ياد كنند! چند تا از جملههاي بيادماندنياش را بخوانيد:
اينوكي به من انداخت؟
فكر ميكنيد وقتي يك مربي سالخورده از خريد بازيكني كه فقط فيلم بازياش را قبلا ديده و حالا متوجه شده آن بازيكن كيفيت چنداني ندارد، پشيمان و عصباني ميشود چه ميگويد؟ ردنپ اين چنين گفت:«اين فيلمهاي ويديويي كه از بازيكناي مختلف ميارن همهاش چرته. من ماركو بوگر رو از روي يكي از همين فيلمهاي آشغال خريدم. اين يارو توي فيلم خيلي خوب بازي ميكرد ولي از اون تو معلوم نبود كه يه خل وضع بيمصرف رو دارم ميخرم»!.
عجب گرفتاري شدم
وقتي يكي از تيمهاي ردنپ در پايين جدول دست و پا ميزد تا از سقوط به دسته پايينتر فرار كند، ردنپ در توصيف وضعيتش گفت:«وضع ما مثل كسي يه كه توي تايتانيك باشه و ببينه فقط يك قايق نجات براي اون همه آدم باقي مونده.»!
اين فوتبال لعنتي
زندگي مربيان فوتبال هم چيز عجيبي است. حداقل زندگي هري ردنپ كه اينطوري است:«فكر ميكنين من و همسرم ديشب موقع خواب درباره چي حرف زديم؟ آره. من تركيب تيمم رو در بازي امروز بهش ميگفتم. خب وقتي شوهر شما هم مثل من يه پيرمرد حال بههم زن باشه،حرف ديگهاي براي زدن باقي نميمونه كه.ميمونه؟»!
چه خوشگلي تو!
وقتي خوشسيما و خوشتيپ باشي و مربيات هم هري ردنپ باشد، شايد اصلا بازي به تو نرسد. چرا كه ردنپ درباره يكي از بازيكنان خوش چهرهاش چنين نظري دارد:«اين پسره آنقدر خوشگله كه نميدونم بايد بازيش بدم يا ...يا وايسم نگاش كنم.»...
هيچ...نميتونن بكنن!
وقتي جريانات دخالت و اتهام حضور ردنپ در پروندههاي فساد در فوتبال جزيره رو شده بود، ردنپ در يكي از مصاحبههايش كه در آن خبرنگاري از آيندهكاري و زندگياش پرسيد، گفت:«ميخوان چيكارم بكنن؟ تير بارونم ميكنن؟ بچه جون من كه جنايتكار جنگي نيستم. ميخوان چيكارم بكنن؟».
اينجا كودكستانه...
زماني كه ردنپ در وستهام بود، بيشتر بازيكنانش جوان بودند. خود ردنپ پيش از يكي از بازيهاي مهم تيمش با يكي از قدرتهاي بزرگ جزيره گفت:«اگر پيترز، مور و هرست رو از من بگيرن، ميانگين سني تيم من به زور به 17 سال ميرسه. اون وقته كه معلوم ميشه اون هشتتاي باقيمونده چه آشغالايي هستند.»!
فرگی
بيست ودو سال حضور در سطح اول فوتبال اروپا و جهان. يك آدم معمولي هرگز نميتواند چنين ركورد جاودانهاي را از خودش برجاي بگذارد. بنابراين كسي كه توانسته اين كار را بكند، آدمي معمولي نيست. طي دو دهه اخير، مربيان زيادي در فوتبال اروپا ظهور و سقوط كردند. خيليها آمدند، قهرمان شدند يا نشدند و نهايتا چند سالي در يك تيم حضور داشتند و رفتند ولي او ماند. قهرمان شد و ماند. خرابكاري كرد و ماند. فحش شنيد و ماند. بهترين تيم جهان را درست كرد و باز هم ماند. هر فصلي كه به پايان ميرسد، ميگويند او ديگر ميرود. خودش اما بعد از يك استراحت چند روزه و تجديد قوا، دوباره باتريهايش شارژ ميشوند و باز هم ميگويد كه فعلا كار ميكنم. اين پيرمرد 67 ساله اسكاتلندي انگار خستگي را نميشناسد. هر فصل نسبت به فصل گذشته حريصتر و مشتاقتر ميشود و هنوز هم در اين سن و سال، از ياد گرفتن حرف ميزند. ترديد نكنيد كه سرآلكس فرگوسن آدم عجيبي است. زيادي هم نميشود سر به سرش گذاشت. اگر باور نداريد، از بكام، نيستلروي، ياپاستام، كريس رونالدو، گابريل هاينتزه و... بپرسيد! اين نمونهاي است از حرفهاي عجيب او كه پيش از اين كمتر به آنها اشاره شده است:
دمپاييهات رو چند خريدي؟
پل اينس، بازيكن بزرگي بود. او سالها براي فرگوسن بازي كرد و در منچستر يكي از مهرههاي تاثيرگذار محسوب ميشد. فرگي يكبار حسابي او را تحويل گرفت و دربارهاش گفت:«من هميشه گفتم كه وقتي يه بازيكن در دوران اوج خودشه، احساس ميكنه كه ميتونه قله اورست رو با دمپايي فتح كند. اين پسره، پل هم همينجوريه». گرچه همين حرفهاي فرگوسن هم كنايهآميزند ولي چند سال بعد وقتي زير سر اينس بلند شد و فيلش ياد هندوستان كرد، فرگوسن به راحتي او را از يونايتد بيرون انداخت و به روي مباركش هم نياورد!
وقتي رييس قاط ميزند
فرگي آدمي است كه زياد نميشود به پروپايش پيچيد. آنهايي كه جرات كردهاند و به او گير دادهاند، جوابهاي دندانشكني از رييس گرفتهاند. مثلا زماني كه خوآ« سباستين ورون آرژانتيني به يونايتد آمد و مدام از سوي رسانهها مورد انتقاد قرار ميگرفت، تعدادي خبرنگار بعد از يكي از بازيهاي يونايتد، فرگوسن را احاطه كردند و از او درباره علت عدم نمايش عالي ورون (كه با قراردادي سنگين به منچستر آمده بود) پرسيدند. فرگي ناگهان قاطي كرد و با فريادهاي رعدآسايش گفت: «ولم كنين لعنتيها! من لعنتي با شماها حرف نميزنم. اون لعنتي بازيكن بزرگيه. شما لعنتيا هم از دم احمقين»!
فوتبال چقدر بلدي؟
داستان درگيريهاي لفظي فرگوسن با آرسنونگر را بارها شنيدهايد. يكبار كه فرگوسن ميخواست حسابي حال ونگر را جا بياورد گفت: «ميگن اين يارو بلده به پنج زبون حرف بزنه. اينكه چيزي نيست. منم ميتونم يه بچه پونزده ساله ساحل عاجي رو بيارم كه به پنج زبون حرف بزنه. خب كه چي؟»!
اگه جرات دارين...
در بازيهاي ليگ جزيره در سال 1998، رختكن منچستريونايتد در بين دو نيمه بازياش با شفيلدونزدي به جهنمي واقعي تبديل شد. بازي بد و نگران كننده بازيكنان يونايتد، كفر رييس را درآورده بود. او آنقدر عصبي شده بود كه هر چه از دهانش درآمد نثار بازيكنانش كرد. اينها فقط چند جملهاي از آن خطابه آتشين است كه ميشود نوشت: «اين چه بازي افتضاحي بود كه كردين؟ اين بزرگترين كثافتكاري بود كه من تو عمرم ديدم. چيه؟ چرا ور نميزنين؟ خب معلومه ديگه. جرات نداريم به من نگاه كنين. حق ندارين حرف بزنين. من باورم نميشه اين گندكاري رو شما كرده باشين. آشغالاي...». دنبال بقيهاش نگرديد!
اين پسره حيف شد!
رودفان نيستلروي با ماجراي عجيبي به منچستر پيوست. فرگوسن آنقدر او را ميخواست كه با وجود اينكه مشخص شد رودي مصدوميتي شديد دارد، باشگاه را وادار كرد يك فصل صبر كنند تا او خوب شود و به الدترافورد بيايد. رودي به يونايتد ملحق شد و عالي هم كار كرد. گلهايش فرگي را به خيلي جاها رساند. يكبار كه نيستلروي مصدوم بود، فرگي گفت: «ما دوباره به اين پسره احتياج داريم. توي اين بازي خيلي موقعيت از دست داديم ولي حالا دوباره بايد رودي بياد تا موقعيتهامون گل بشه». او بارها از مهاجم هلندياش تعريف كرد ولي بعدها كه رابطهاش با او به هم خورد، مهاجم جوانش را مثل آب خوردن دور انداخت. او را به رئالمادريد فروخت و زماني هم كه ديد او در تركيب رئال عالي كار ميكند، با خونسردي گفت:«اين پسره حيف شد. اون ميتونست اينجا به همه چيز برسه»!
اين بچه هم بزرگ ميشه
وين روني را از اورتون خريد. پسرك جوان 18 سالهاي كه آرزوهاي بزرگي در سر داشت. او حالا يكي از مهمترين بازيكنان يونايتد است. فرگي دربارهاش ميگويد: «وقتي اونو در 18 سالگي خريديم، مردم ميپرسيدن «اين پسره توي 21 سالگي چه جوري ميشه؟». حالا هم كه اون 21 سالش شده، دوباره ميپرسن «اون توي 25 سالگي چه جوري ميشه؟» منم ميگم اين داستان همينطور ادامه داره. زندگي متوقف نميشه. مردم هم هميشه پرتوقع ميمونن»...
جاش هنوز درد ميكنه!
ديويد بكام روزي چشم و چراغ يونايتد بود. هواداران منچستر برايش ميمردند. البته آن موقعي كه او حسابي گل كرده بود و رسانهها در موردش از فرگوسن سوال مي كردند، رييس به آنها ميگفت: «بكام هم مثل بقيه بازيكناي جوان ديگه، هجده سالشه. همين». ولي بكام بزرگ شد و ستاره اول يونايتد. حاشيههاي زيادي داشت كه فرگي را مجبور ميكرد بعضي وقتها حالش را بگيرد. حتي يكبار كفش پرتابي از سوي رييس هم ابروي بكام را پاره كرد ولي رييس همچنان ميگفت او را نميفروشد. در آوريل 2003 كه همه ميگفتند بكام ميرود، فرگوسن ميگفت: «از اين سوالا اصلا نپرسين. نه بكام و نه هيچ ستاره ديگهاي رو نميفروشم. سوال بعدي...». ولي بكام هم بالاخره از يونايتد رفت و آنكه ماند، فرگوسن بود...
اي غول بيابوني...
پيتر اشمايكل يكي از اسطورههاي دو دهه اخير منچستريونايتد است. نقش بارز او در دو قهرماني پياپي يونايتد در ليگ جزيره و برتري در اروپا در آن فينال رويايي مقابل بايرنمونيخ، بر هيچكس پوشيده نيست. وقتي او ميخواست از منچستر برود، فرگوسن با چشماني اشكبار بدرقهاش كرد. چند سالي هم طول كشيد تا دروازهباني مطمئن (مثل فاندرسار) جاي خالي او را پر كند. ولي همه اينها دليل نميشود كه فرگي با اشمايكل دانماركي هم دعوا نكرده باشد. رييس درباره يكي از دعواهايش با اشمايكل كه البته ختم به خير هم شد ميگويد: «پيتر مثل غول بيابوني جلوي من وايساده بود. مثل يه برج سر به فلك كشيده. بقيه بازيكنان هم داشتن نگاهمون ميكردن. من سرمو بلند كردم، يه نگاهي بهش انداختم و فكر كردم «اگه اين پسره منو با مشت بزنه، ميميرم»...». بالاخره يكي پيدا شد كه جلوي فرگي بايستد. گرچه، اشمايكل هم رفت و فرگي هنوز هم در الدترافورد ميپلكد!
علاقههاي پدرانه
بيشك رايان گيگز يكي از وفادارترين شاگردان فرگوسن است. حدود 20 سالي ميشود كه پسر ولزي در الدترافورد بازي ميكند. فرگوسن درباره اولين ديدارش با او ميگويد: «اولين باري كه اين پسره رو ديدم خوب يادمه. 13 سالش بود و مثل يه سگ كوچولو، توي زمين فوتبال بالا و پايين ميپريد و يه تيكه كاغذ رو دنبال ميكرد...» و رايان هنوز هم براي فرگي بازي ميكند...