ايبرا: براي مورينيو جانم را هم ميدهم
![]()
زلاتان ابراهيموويچ يكي از با استعدادترين، جنجاليترين و مرموزترين بازيكنان نسل خودش است. انتشار كتابش كه «من زلاتان هستم» نام دارد جنجالهاي زيادي را به پا كرد. او در اين كتاب در عين حال كه ژوزه مورينيو را ستايش كرده از تنفر خودش نسبت به پپ گوارديولا هم گفته. «ديلي ميل» بخشي از كتاب او را منتشر كرده كه در زير ميخوانيد:
مورينيو مثل يك چراغ است
مورينيو ستاره بزرگي است. توي اينتر مربي من بود. آدم خوبي است. دفعه اولي كه همسرم را ديد به او گفت بايد بگذاري زلاتان خوب بخورد، خوب استراحت كند و خوشحال باشد. اين مرد هر چيزي را كه دلش بخواهد ميگويد. از او خوشم ميآيد. رهبر خوبي براي تيماش است. خيلي به بازيكنان اهميت ميدهد. در اينتر كه بوديم هميشه به من اسام اس ميداد و جوياي احوالم ميشد. درست برعكس پپ گوارديولا بود. اگر مورينيو چراغ يك اتاق را روشن كند، گوارديولا پردهها را ميكشد تا همه جا تاريك شود. من به نظرم رسيد كه گوارديولا دارد سعي ميكند از مورينيو عقب نماند. مورينيو از آن آدمهايي است كه دوست دارم جانم را هم برايش بدهم. در يورو 2008 كه بوديم به من گفتند مورينيو كه تازه بهعنوان مربي اينتر انتخاب شده بود قرار است به من تلفن بزند. من با خودم گفتم «نكند اتفاقي افتاده؟ » اما او فقط زنگ زده بود كه با من صحبت كند؛ «دوست دارم با همديگر كار كنيم و خيلي دلم ميخواهد هر چه زودتر تو را ببينم.» حرف خاصي نزد اما به ايتاليايي صحبت ميكرد. قبلا هرگز مربي هيچ تيم ايتاليايي نبود اما اين زبان را حتي از من بهتر صحبت ميكرد! اين زبان را در سه هفته ياد گرفته بود و من نتوانستم مثل او باشم. بعدش كه ديد زياد متوجه نميشوم به انگليسي صحبت كرد و من فهميدم اين مرد براي بازيكناناش اهميت قايل است. بعد از بازي با اسپانيا هم به من اسام اس فرستاد و نوشت كارت را خوب انجام دادي. قبلا هرگز هيچ مربي به من اينطوري توجه نكرده بود! سراغ بزرگترين بازيكنان تيم رفت و دستش را روي شانههايشان گذاشت و چنان صميمانه به آنها گفت از امروز به بعد ديگر بايد كارها را طور ديگري انجام بدهيد كه همه مقابلش سراپا گوش شدند! كسي از روي ترس به حرفش گوش نميكرد. او مثل فابيو كاپلو نيست كه يك مربي شيطاني است.
او با هر كدام از بازيكنان تيم همينطوري با ارسال پيام و تلفن زدن يك رابطه دوستانه را پيدا كرده بود حتي در مورد خانوادههاي ما هم اطلاعات زيادي داشت. قبل از هر بازي طور خاصي ما را آماده ميكرد. انگار كه تئاتر است. يك بازي رواني به راه ميانداخت. به ما ويدئوهايي از بازيهايي كه در آنها بد بوديم را نشان ميداد و ميگفت؛ «خيلي بد و افتضاح! اينها شماها نيستيد. شايد برادران شما هستند. دوست ندارم ديگر شما را اينطوري ببينم. شما بايد مثل شيرهاي گرسنه به بازي برويد.» بعدش با لگد زير تخته وايتبورد زد و آن را پرت كرد آن طرف اتاق. آن موقع بود كه آدرنالين خون ما بالا رفت. من حس كردم اين مرد همه توانش را براي تيمش به كار ميگيرد. پس من هم بايد اين كار را بكنم. ماها آماده بوديم كه حتي برايش آدم بكشيم اما يك رفتار او مرا خيلي ناراحت ميكرد. اينكه هركاري كه ميكردم لبخندي نميزد. هر چقدر هم كه خوب بازي ميكردم حالت صورتش تغييري نميكرد. يك بار با بولونيا بازي داشتيم و من گلي زدم كه بعدا از نامزدهاي گل سال شد. او باز هم واكنشي نشان نداد اما فقط زماني لبخند زد و شادي كرد كه هر سه جام سال را با اينتر برد. آن موقع اين مردي كه صورت سنگي داشت مثل يك بچه مدرسهاي خوشحال بود و بالا و پايين ميپريد. من هم با خودم گفتم بالاخره توانستم خنده اين مربي را ببينم.
